تبليغاتX
همنشـــ ــــینــ همیــــ ـــشــهــ

همنشـــ ــــینــ همیــــ ـــشــهــ

ஐ مـوضـوعــ ایـنـجـا آزادهــ ... ஐ

بزرگترین غم زندگیم ...

چرا همه فکر میکنن کسی که الان شاده و میخنده یعنی هیچ غمی نداره ؟ چرا وقتی من امروز تو جمع دوستان میگم من در حال حاضر خیلی غم دارم ، همه میخندن ؟ همه حرفمو به مسخره میگیرن ؟

غم هایی که هیچ کدومو نمیتونم به کسی بگم ! حتی به بهترین دوستام ...

یه کسایی میان تو زندگی آدم و خیلی راحت میرن ، و همین رفتنشون میشه بزرگترین غم زندگیت ...

یه کسایی اصلا تو زندگیت نمیان ، و همین نیومدنشون میشه بزرگترین غم زندگیت ...

یه کسایی تو زندگیت هستن و قصد رفتن ندارن ، و همین بودنشون میشه بزرگترین غم زندگیت ...

یه کسایی دور از زندگی تو زندگی میکنن ، و همین فاصله ی دورشون میشه بزرگترین غم زندگیت ...

یه کسایی یه کارایی میکنن که به نظرشون ساده و بی اهمیت میاد ، اما همین طرز تفکرشون که فکر میکنن کاراشون ساده است و بی اهمیت ، میشه بزرگترین غم زندگیت ...


+ وقتی امروز از بهترین دوستات یهو بهت میگه میخواد تغییر رشته بده و از این مدرسه بره و شاید دیگه نبینیش ، همین میشه بزرگترین غم زندگیت ... 

+ تک تک این جمله ها مخاطب داشت ... میتونید به خودتون شک کنید ...

+ فردا قراره بریم اردو ... باید شاد باشم ...

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 21:31 ] [ شایـــ ــــستهـ ] [ ]


چقدر سخته که بابای آدم خونه نباشه ... مخصوصا اینکه بدونی به خاطر شماست که داره این همه سختی رو تحمل میکنه ... در ازای یک ماه دوری ، تو فقط میتونی فقط ده روز باهاش باشی ...

تو این یک هفته ای که بابام خونه نبود ، انگار خونمون دیگه روح نداشت ... انگار یک ماه بود ... تازه یک هفته اش گذشته ... باید سه تا دیگه از این هفته های ماه گونه بیاد و بره تا دوباره بابامو ببینم ... اونم فقط برای ده روز !!! من بابامو خیلی دوست دارم ... رابطه مون شده در حد مکالمه ی تلفنی چند دقیقه ای ... خدا کنه زودتر این دو سال تموم شه ...

امیدوارم بابام همیشه پیبشمون باشه ... و امیدوارم سایه ی هیچ بابایی از سر خونوادش کم نشه ...



+ روز معلم به همه ی معلمای عزیز الان و معلمای خوب آینده مباااااارک ...

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 21:13 ] [ شایـــ ــــستهـ ] [ ]


                                 بی تو با شمع علی تا به سحر میسوزد

                                 شمع میمیرد و او بار دگر میسوزد

                                 یک نفر مثل درختان سپیدار بلند

                                 در خیالش همه شب بین دو در میسوزد

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 15:0 ] [ شایـــ ــــستهـ ] [ ]


آنتن ...

ایرانسلم با این آنتن دهیش ما رو کشت ... سیستمش این جوریه که اگه آنتن بده مینویسه irancell و اگه آنتن نده مینویسه emergency ... حالا برای من نوشته ایرانسل اما از موقعی که مینویسه ایمرجنسی کمتر آنتن میده ... نمیشه حتی باهاش یه پیام بزنی ... اول که باید همه ی سوراخ سمبه های خونه رو بگردی دنبال آنتن ، بعدم که اینجوری ... تو خونه ی ما هر وقت آنتنش پره یعنی آنتن نمیده و وقتی یه آنتن داره یعنی میتونی باهاش پیام یا زنگ بزنی ...

به جاش تا دلتون بخواد همراه اول منبع آنتنه ... حالا هر چقدرم که بگم از همراه اول بدم میاد ولی از این حسنش نمیشه گذشت ... خدا رو شکر همراه اول با این همه تقلیدی که از ایرانسل میکنه ، این یکی رو به ارث نبرده ... 


 + مقداری اعصاب خرد برای فروش داریم ... کی میخواد ؟
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 0:39 ] [ شایـــ ــــستهـ ] [ ]


ایران گردی

سلام ... سال نوتون خیلی خیلی مبارک ...

اومدم اینجا تا از سفرهامون براتون بگم ...

ما دو سالی هست که به خاطر رشته ی خواهر جان باید به جاهای مختلف سفر کنیم که ایشون بتونن عکس بگیرن ... که البته این موضوع برای ما هم سود داشته ، از این نظر که میتونیم خیلی جاهایی از ایرانو که تا حالا ندیدیم ببینیم ...

امسال سفرمون که از قم شروع شد و به ابیانه رسید ... روستایی که خیلی قشنگ بود و باب عکس گرفتن ...منظره های قشنگ و خونه های رسی خیلی جذاب ... و مردمی با لباس های محلی که با اینکه ما سر ظهر و موقع خواب رسیده بودیم اما خیلیاشون بیرون از خونه هاشون نشسته بودن و لواشک و آلو و اینا میفروختن ... و سوژه های خیلی خوبی برای عکاسی بودن ... اما حیف که اجازه نمیدادن که ازشون عکس بگیریم جز دو نفرشون ... برای همینم سفرمون به ابیانه کوتاه شد و بعد از اینکه یه گشت کوتاهی تو روستا زدیم مجبور به برگشتن شدیم ...

بعد از اینکه از ابیانه اومدیم ، از شهر های مختلفی عبور کردیم تا به شهرضا رسیدیم ... شب بود و موقع شام و بعدشم خواب ... این اولین باری بود که تو شهرش گشت زدیم ... مغازه هاشو دیدیم ... شام خوردیم و بعدم نزدیک امامزاده خوابیدیم ...

فردا صبح حرکت کردیم و وقتی به آباده رسیدیم عادت همیشگی بستنی و فالوده خوردن رو به جای آوردیم و دوباره راهی شدیم ... وبالاخره موقع ناهار بود که به مقصد اصلی یعنی شیــــراز رسیدیم ...

خونه ی مامان بزرگم اینا ساکن شدیم ... 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 15:59 ] [ شایـــ ــــستهـ ] [ ]